گراش من: محتوا / گزارش / صفاي جبهه‌ها همين جانبازان فراموش شده بودند
اللهم کن لوليک الحجه بن الحسن صلواتک عليه و علی ابائه فی هذه الساعه و فی کل ساعه وليا و حافظا و قائدا و ناصرا و دليلا و عينا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فيها طويلا برحمتک يا ارحم الراحمين

صفاي جبهه‌ها همين جانبازان فراموش شده بودند

در تاریخ دوشنبه 5 مرداد 1388
بوسیله عابدي لیست نویسنده
در شاخه گزارش

خبرگزاري فارس: كساني كه با حضورشان جبهه‌ها را صفا بخشيدند همين جانبازاني هستند كه امروز ميزبانمان در آسايشگاه‌ها هستند.


به گزارش خبرنگار ايثار و شهادت باشگاه خبري فارس "توانا "، ميدان تجريش، محله امامزاده صالح تهران، كمي بالاتر از كاخ رياست جمهوري سابق، آسايشگاه بقية‌الله واقع است؛ جايگاه جانبازاني كه سال‌ها مهمان دايمي اين سراي فراموشيند.
اگر كسي بخواهد سري به اين آسايشگاه بزند و احوالي از جانبازانش بپرسد و بداند كه جانبازان چگونه و در چه شرايطي روزگار مي‌گذرانند به اين راحتي‌ها امكان ورود پيدا نمي‌كند.
براي پا گذاشتن به دنياي سبز جانبازان بايد از بنياد شهيد و امور ايثارگران نامه داشت يا از آشنايان و نزديكان يكي از جانبازان بود.
اما با تلاش نيز مي‌توان اين افتخار را كسب كرد تا رخصت ورود حاصل شود؛ در آن صورت با عبور از حراست، محوطه آسايشگاه نمايان مي‌شود.
مكان استقرار جانبازان در انتهاي مسيري است كه درختان سرسبز و سر به فلك كشيده‌اش با چمن‌هاي به شبنم نشسته و گل‌هاي رنگا‌رنگ، آواز گنجشگ‌ها و هواي دل‌نشينش توجه هر عابري را به خود جلب مي‌كند.
در سالن تفاوت نور چشم را اذيت مي‌كند. انگار برق‌ رفته است. رنگ چرك‌مرده ديوارها زير نور لامپ 100 واتي كه از سقف آويزان است و به زور مي‌خواهد همه جا را روشن كند، تيره‌تر به نظر مي‌آيد اما چشم‌ها كم‌كم به محيط عادت مي‌كند. اينجا نفس كشيدن به راحتي فضاي بيرون نيست.
چند پله در مسير راه است و درست بالاي پله‌ها در سمت چپ، اتاق حاج احمد قرار دارد. كسي كه از حدود 20 سال پيش در اينجا زندگي ‌كرده و جانباز قطع نخاعي است.
اتاق حاج احمد به هم ريخته است و در نگاه اول اين فكر را تداعي مي‌كند كه او در حال خانه تكاني است. براي نشستن در اتاق بايد چندين وسيله را جابه جا كرد و طوري نشست كه حاج احمد را نيز بتوان به خوبي ديد.
حاج احمد با آن چهره نوراني و نگاه مهربانش، آنچنان ميزبان دوست داشتني است كه توجه به اطراف به كلي فراموش مي‌شود و مهمانان مسخ سخنان دلنشينش مي‌شوند. آن قدر كه فراموش مي‌كنند آمده بودند تا ربع ساعتي مهمان جانبازان باشند.
حاج احمد از روزهاي دلاور مردي و جنگاوريش مي‌گويد و آنچنان گرم و با حرارت صحبت مي‌كند كه مهمانان هر لحظه بيشتر مشتاق شنيدن مي‌شوند.
انگار حاج احمد در ميان اين وسايل و اسباب به هم ريخته، چون جواهري مي‌درخشد و تنهاست.
شايد اگر عقربه‌هاي ساعت مي‌ايستادند بهتر بود. در آن صورت ديگر سخني از رفتن به ميان نمي‌آمد و دل حاج احمد از رفتن مهمانانش نمي‌گرفت.
اينجا چشم‌ها در انتظار ديدار مهمان مشتاقي است كه از جنس ايثار بوده و مشتاق آموختن است. اينجا چشم‌ها منتظر تشنه لبي است كه بي صبرانه به دنبال جرعه‌اي از دانش، خود را به چشمه معرفت رسانده است.
كاش درهاي آهنين اين سراي غمزده به روي مشتاقان گشوده مي‌شد تا اين آموزگاران مكتب حسين (ع)، انقلاب و 8 سال دفاع مقدس، در كلاس ايثار، از خودگذشتگي و دلاوري را آموزش دهند